فروپاشی آتشبسی که وجود نداشته و خط قرمز بیروت
این منبع استدلال میکند که توافق آتشبس میان اسرائیل و لبنان از همان ابتدا عملاً وجود نداشته است، چرا که اسرائیل بهطور مستمر در طول یک سال گذشته حملات خود را تشدید کرده، در حالی که حزبالله خویشتنداری نشان داده است.
این تشدید شامل بمباران اردوگاههای پناهندگان، استفاده از مهمات خوشهای برای آلوده کردن مناطق روستایی، و کشتن مقامات محلی در جنوب لبنان بوده است.
ترور اخیر یکی از مقامات ارشد حزبالله در بیروت، یک نقطه عطف حیاتی محسوب میشود، زیرا یک خط قرمز سیاسی و جغرافیایی مهم را زیر پا گذاشته است.
از آنجایی که دولت لبنان کاملاً ناتوان از دفاع از خود یا تلافی است، تمام فشار برای پاسخگویی اکنون بر دوش حزبالله افتاده است.
این گروه اکنون باید برای حفظ توان بازدارندگی خود در برابر حملات جسورانهتر آتی اسرائیل دست به عمل بزند، زیرا عدم واکنش به منزله تشویق اسرائیل به حملات بیشتر خواهد بود.
ترور در بیروت چگونه معادله بازدارندگی حزب الله در برابر اسرائیل را دگرگون کرد؟
ترور در بیروت معادله بازدارندگی حزبالله در برابر حملات اسرائیل را به شیوهای اساسی دگرگون کرد، زیرا این اقدام نقطه اوج یک سال تشدید تنشهای اسرائیلی بود و حزبالله را وادار کرد تا بین حفظ بازدارندگی خود و جلوگیری از یک جنگ تمامعیار، دست به انتخاب بزند.
در اینجا چگونگی دگرگونی این معادله با تمرکز بر اطلاعات موجود در منابع آمده است:
۱. عبور از خطوط قرمز و اهمیت پایتخت
ترور یک مقام ارشد حزبالله (رئیس ستاد حزبالله، هیثم طباطبایی) در بیروت، در شهری که قرار بود تحت شرایط مورد قبول طرفین امن باشد، یک تشدید ناگهانی نبود، بلکه لحظهای بود که در آن، نمایش صلح تحت وزن تناقضاتش فروریخت.
- نقض خط قرمز بیپیشینه: حمله به بیروت نخستین باری بود که اسرائیل در طول دوره آتشبس وارد پایتخت شد تا یک مقام ارشد حزبالله را از بین ببرد.
- اهمیت نمادین بیروت: بیروت صرفاً یک نقطه دیگر روی نقشه نیست؛ مرکز ملی و پایتخت لبنان است و تصور میشد اسرائیل تا زمانی که جنگ تمامعیار شروع نشده، به آن حمله نخواهد کرد.
- پیام اسرائیل: هدف از این ترور تنها حذف یک شخصیت حزبالله نبود، بلکه نشان دادن این بود که اسرائیل دیگر هیچ خط قرمزی را به رسمیت نمیشناسد و اگر حزبالله پاسخ ندهد، هیچ مرزی در نقشه باقی نخواهد ماند.
۲. فروپاشی اعتبار بازدارندگی حزبالله
ترور در بیروت، حزبالله را در معرض یک انتخاب دشوار قرار داد؛ انتخابی که مستقیماً ارزش بازدارندگی این گروه را زیر سؤال میبرد:
- آزمون بازدارندگی: اسرائیل در حال آزمایش این بود که سکوت تا چه حد ادامه خواهد یافت و آیا حزبالله اصلاً ظرفیت بازدارندگی دارد یا خیر.
- مجوز تشدید بیشتر: اگر حزبالله این ترور را تحمل کند، در واقع اعتراف کرده است که حتی حمله به پایتخت نیز برای اسرائیل عواقبی در پی نخواهد داشت. در این صورت، اسرائیل معتقد خواهد بود که حمله بعدیاش حتی عمیقتر و جسورانهتر از این خواهد بود.
- تعریف بازدارندگی: بازدارندگی یک شعار نیست، بلکه این اعتقاد است که “اگر به ما ضربه بزنید، باید هزینه بپردازید”. اگر اسرائیل دیگر به این اصل اعتقاد نداشته باشد، منطق کلی حزبالله فرو میپاشد.
۳. پایان خویشتنداری و الزام به اقدام
در حالی که حزبالله توانست تلفات غیرنظامیان در جنوب و حتی کشتارهای هدفمند در شهرهای جنوبی را جذب کند، چون اینها بخشی از درگیری جاری تلقی میشدند، جذب ترور در بیروت بدون پاسخ، غیرممکن است.
- ضرورت پاسخ: نپذیرفتن پاسخ به ترور در بیروت، یک واقعیت ساختاری در نقش سیاسی حزبالله در لبنان و همچنین یک واقعیت راهبردی در موضع نظامی آن در برابر اسرائیل است. هیچ سناریویی وجود ندارد که حزبالله کاری انجام ندهد و اعتبار خود را حفظ کند.
- عبور از خط قرمز (به زبان حزبالله): زمانی که حزبالله میگوید خط قرمزی نقض شده است، منظورشان این است که به نوعی اقدام متعهد شدهاند و این زبانی نیست که آنها بیاحتیاطی به کار ببرند. این نقطه در دکترین آنهاست که خویشتنداری به پایان میرسد.
- پیامدهای عدم پاسخ: اگر نیرویی در یک منطقه درگیری، ترور در پایتخت را بدون هیچ شکلی از پاسخ تحمل کند، به دشمن خود علامت میدهد که عملیاتهای بعدی نیز بعید است هزینهای در بر داشته باشند.
۴. فشار ملی و بنبست سیاسی
ترور در بیروت نه تنها یک بحران نظامی برای حزبالله بود، بلکه یک بحران سیاسی و ملی برای کل لبنان ایجاد کرد:
- ضعف دولت: این ترور دولت لبنان را ضعیف، تحقیرشده و در معرض دید قرار داد. وقتی پایتخت بمباران میشود، دولت (که نمیتواند تلافی کند و نمیتواند از قلمرو خود دفاع کند) به نظر میرسد بر کشوری ریاست میکند که حتی قادر به حفاظت از پایتخت خود نیست.
- حمله به کشور: وقتی بیروت بمباران میشود، احساس حمله تنها به حزبالله را ندارد، بلکه احساس حمله به کل کشور را میدهد. این وضعیت، فشار ملی را برای پاسخگویی به حزبالله منتقل میکند.
- بیثباتی ساختاری: این وضعیت حزبالله را وادار میکند تا بین بقای خود به عنوان یک نیروی بازدارنده و ثبات کشور، یکی را انتخاب کند و نمیتوانند دومی را بدون از دست دادن اولی انتخاب کنند. این امر وضعیت را از نظر ساختاری بیثبات میکند.
این ترور در واقع لحظهای بود که هزینه عدم پاسخگویی از هزینه پاسخگویی بالاتر رفت.
حزبالله اکنون باید فاصلهای را بین یک اقدام تلافیجویانه کافی برای نشان دادن اینکه حمله به بیروت هزینهای دارد، تا پاسخی که اسرائیل را وادار به واکنش عمده نکند، پیدا کند.
معادله بازدارندگی اکنون به تلهای تبدیل شده که در آن خویشتنداری حزبالله دیگر شبیه صبر استراتژیک نیست، بلکه شبیه فلج شدن به نظر میرسد.
این وضعیت اجتنابناپذیر بود، زیرا آتشبسی که تنها یک طرف را محدود کند، صرفاً یک الگوی تعلیقی در انتظار شکستن است، که اسرائیل آن را در عمل شکست.
این ترور اوج یک سال آزمایشی بود که اسرائیل ادامه داد زیرا هیچ نیرویی به عقب هل داده نمیشد.
الگوی یک ساله نقض آتشبس اسرائیل چه تأثیری بر اعتبار لبنان گذاشت؟
الگوی یک ساله نقض آتشبس از سوی اسرائیل بر جبهه لبنان، تأثیرات عمیقی بر اعتبار، اقتدار و توانمندی سیاسی دولت لبنان گذاشت، به گونهای که کشور به طور فزایندهای عاجز، تحقیر شده و بیدفاع به نظر رسید.
خلاصه تأثیرات این الگو بر اعتبار لبنان بر اساس منابع عبارتند از:
۱. از دست دادن اهرم فشار و اقتدار دولت
اسرائیل در طول یک سال به طور مداوم در حال تشدید تنشها بود، از جمله هدف قرار دادن اردوگاههای پناهندگان، انفجار شهرها، پراکندن مهمات خوشهای در درهها و کشتن مقامات محلی در جنوب، در حالی که لبنان طرف خود از قطعنامه ۱۷۰۱ سازمان ملل را حفظ کرده بود. این وضعیت نشان داد که:
- لبنان اهرم فشاری ندارد: نبیه بری، رئیس پارلمان لبنان، اظهار داشت که با وجود اینکه لبنان قطعنامه ۱۷۰۱ سازمان ملل را رعایت میکند، هیچ اهرم فشاری برای توقف حملات اسرائیل باقی نمانده است.
- عجز در دفاع: دولت لبنان نمیتواند جلوی حتی یک موشک را بگیرد و هرچند میتواند شکایتهایی را ثبت کرده یا خواستار جلسات شورای امنیت شود، اما این اقدامات هیچ تغییری ایجاد نمیکنند.
- بیفایده بودن محکومیتها: ارتش لبنان نمیتواند جتهای اسرائیلی را به چالش بکشد و رئیس جمهور نمیتواند تهدید به تلافی کند. کابینه میتواند تا خاموش شدن چراغها بیانیه محکومیت صادر کند، اما تأثیری نخواهد داشت. این امر باعث شد که خشم ابراز شده از بلوکهای سیاسی مختلف، حسی از استعفا و تسلیم را منتقل کند.
۲. تحقیر و خدشه به حاکمیت ملی
ترور یک مقام ارشد حزبالله در بیروت، پایتخت لبنان، نقطه اوج این الگو بود و تأثیری شبیه به شوک سیاسی ایجاد کرد، زیرا بیروت مرکز ملی است و فرض بر این بود که هدف قرار نخواهد گرفت مگر در صورت وقوع یک جنگ تمام عیار.
این حمله مستقیماً اعتبار دولت را هدف قرار داد:
- انتقال حس ناتوانی: وقتی یک نیروی خارجی بیروت را بمباران میکند و یک چهره ارشد را به قتل میرساند، دولت لبنان ناتوان، تحقیر شده و در معرض آسیب به نظر میرسد.
- تخریب ایده کنترل: این حملات، ایده اساسی مبنی بر اینکه لبنان هیچ کنترلی بر حریم هوایی، مرزها یا موجودیت سیاسی خود دارد را از بین میبرد.
- حمله به کشور: هنگامی که بیروت بمباران میشود، این احساس به وجود میآید که حمله نه تنها متوجه حزبالله، بلکه متوجه کل کشور است. هیچکس نمیخواهد در کشوری زندگی کند که پایتخت آن به روی حملات خارجی باز است.
- فلج شدن دولت: این وضعیت منجر به فلج شدن دولت میشود و این فلج بودن، بخشی از بحران شده است. دولت لبنان (رئیس جمهوری که نمیتواند عمل کند، ارتشی که نمیتواند از حریم هوایی دفاع کند، و دولتی که نمیتواند برق را تأمین کند) قادر به اجرای چیزی نیست.
۳. فروپاشی بازدارندگی و افزایش فشار بر حزبالله
تداوم حملات اسرائیل، به دلیل ناتوانی دولت در پاسخگویی، فشار را به سوی حزبالله هدایت کرد، زیرا این گروه تنها بازیگر دارای قدرت واقعی تلقی میشود که میتواند پاسخ نظامی دهد.
- سقوط ارزش بازدارندگی: اگر حزبالله در مقابل ترور در پایتخت پاسخی ندهد، این به منزله پذیرش این واقعیت است که حتی حمله به بیروت نیز عواقبی در پی نخواهد داشت. این امر باعث میشود اسرائیل باور کند که تمام منطق بازدارندگی حزبالله از بین رفته است و حمله بعدی جسورانهتر و عمیقتر خواهد بود.
- مجبور شدن به واکنش: عدم پاسخگویی باعث میشود خویشتنداری حزبالله به فلج سیاسی تعبیر شود. این وضعیت حزبالله را مجبور میکند تا بین بقاء خود به عنوان نیروی بازدارنده و ثبات کشور یکی را انتخاب کند، زیرا نمیتواند دومی را بدون از دست دادن اولی انتخاب کند.
به طور خلاصه، الگوی یک ساله نقض آتشبس اسرائیل این پیام را تقویت کرد که محدودیتهای آتشبس تنها برای طرف لبنانی اعمال میشود و عملاً به این معنا بود که لبنان به دلیل ناتوانی نظامی دولتش، چارهای جز جذب خسارت و تحمل آسیبها ندارد.
این امر منجر به تزلزل بنیادی در توانایی لبنان برای اعمال حاکمیت خود در داخل مرزهایش شد.
پیامدهای عدم اقدام یا اقدام محدود حزبالله برای آینده منطقه چیست؟
پرسش شما در مورد پیامدهای عدم اقدام یا اقدام محدود حزبالله، ارتباط مستقیمی با مفهوم بازدارندگی (deterrence) و افزایش ثبات/بیثباتی در منطقه دارد، به ویژه پس از تشدید تنشهای اخیر اسرائیل.
بر اساس منابع موجود، پیامدهای احتمالی عدم اقدام یا اقدام محدود حزبالله بر ثبات آینده منطقه شامل موارد زیر است:
۱. فروپاشی بازدارندگی و تشدید تنش اسرائیل
- تشویق اسرائیل به حملات عمیقتر و جسورانهتر: اگر حزبالله اجازه دهد که ترور یک مقام ارشد در بیروت بدون پاسخ بماند، به منزله پذیرش این واقعیت است که حتی حمله به پایتخت نیز عواقبی برای آنها در پی نخواهد داشت. اگر اسرائیل به این باور برسد که هیچ عواقبی در پی نخواهد بود، «حمله بعدی حتی عمیقتر و جسورانهتر از این یکی خواهد بود».
- از دست رفتن قدرت بازدارندگی: اگر اسرائیل دیگر باور نداشته باشد که هدف قرار دادن حزبالله هزینهای دارد، «منطق کلی حزبالله فرو میپاشد». در این شرایط، اسرائیل تا جای ممکن مرزهای سکوت را آزمایش خواهد کرد.
- مجوز برای حرکت بیشتر: هر بار که حزبالله تصمیم گرفته است که به تشدید تنشهای اسرائیل پاسخ ندهد، اسرائیل این سکوت را «مجوزی برای حرکت بیشتر» تلقی کرده است. این الگو از قبل با حمله به اردوگاههای پناهندگان، شهرها، استفاده از مهمات خوشهای و کشتن مقامات در جنوب آغاز شده است.
- بیثباتی و جرقه زدن درگیری گستردهتر: عدم پاسخگویی یا پذیرش ترور در پایتخت، به دشمن این سیگنال را میدهد که عملیاتهای بیشتر احتمالا هیچ هزینهای در بر نخواهد داشت. این فرضیات میتواند منجر به بیثباتی خطوط مقدم و «جرقه زدن درگیریهای گستردهتر» شود.
۲. پیامدها برای حاکمیت و وضعیت لبنان
- برخورد با لبنان به عنوان یک زمین باز: اگر حزبالله نتواند واکنش مناسبی نشان دهد، قدرت بازدارندگیاش متزلزل شده و اسرائیل کل کشور را «به عنوان یک زمین باز» در نظر خواهد گرفت.
- نابودی کنترل لبنان بر قلمرو خود: اگر حزبالله پاسخ ندهد، عملاً «دیگر کسی از لبنان دفاع نمیکند». این وضعیت، اساس این ایده را که لبنان کنترلی بر حریم هوایی، مرزها یا وجود سیاسی خود دارد، از بین میبرد.
- سقوط اعتبار سیاسی: وقتی نیرویی در پایتخت هدف قرار میگیرد، اگر حکومت نتواند پاسخی بدهد، در برابر افکار عمومی ضعیف، تحقیر شده و آسیبپذیر به نظر میرسد. این موضوع فشار ملی بر حزبالله را افزایش میدهد، زیرا افکار عمومی لبنان بمباران پایتخت را غیرقابل قبول میداند و آن را نه صرفاً حمله به حزبالله، بلکه حمله به کشور تلقی میکند.
- تبدیل خویشتنداری به فلج: در این شرایط، خویشتنداری حزبالله دیگر شبیه به «صبر استراتژیک» به نظر نمیرسد، بلکه بیشتر شبیه «فلج» خواهد بود.
۳. محدودیتهای اقدام محدود (بندبازی)
حزبالله در حال حاضر با یک دوراهی ساختاری مواجه است: آنها نمیتوانند سکوت کنند (عدم اقدام)، زیرا این امر به تشدید مجدد اسرائیل و فرسایش بیشتر قدرت بازدارندگیشان منجر میشود. همچنین نمیتوانند به طور کامل تنش را افزایش دهند، زیرا این امر منجر به جنگی تمام عیار خواهد شد که لبنان توان مدیریت آن را ندارد.
- نیاز به یافتن میانه: حزبالله باید فضایی بین این دو وضعیت پیدا کند؛ یعنی پاسخی که «به اندازه کافی تلافیجویانه باشد تا نشان دهد که بیروت هزینهای دارد»، اما «نه آنقدر که اسرائیل را مجبور به پاسخی بزرگ کند».
- خطر سوءمحاسبه: این عمل مانند یک «بندبازی» است. اگر حزبالله تردید کند یا اقدامش محدود باشد، حریف (اسرائیل) آن را «دعوتی برای آزمایش دوباره» تلقی خواهد کرد. این الگو خطر سوءمحاسبه را اجتنابناپذیر میکند، به طوری که ممکن است یک طرف فراتر از حد لازم حمله کند و طرف دیگر سختتر از حد برنامهریزی شده پاسخ دهد و به یک مارپیچ تنش تبدیل شود.
نتیجهگیری ساختاری
به طور خلاصه، منابع نشان میدهند که عدم اقدام یا اقدام ناکافی حزبالله پس از عبور اسرائیل از “خطوط قرمز” (مانند حمله به بیروت)، منجر به بیثباتی ساختاری در منطقه میشود.
این وضعیت، حزبالله را مجبور میکند تا بین بقای خود به عنوان یک نیروی بازدارنده و ثبات کشور یکی را انتخاب کند و نمیتواند دومی را بدون از دست دادن اولی انتخاب کند.
این وضعیت مانند باز کردن یک در قفل شده است: اگر نیروی بازدارنده کلید را در دست دارد اما حاضر به استفاده از آن نیست (عدم اقدام)، طرف مقابل هر بار قویتر فشار میآورد (تشدید تنش اسرائیل) تا زمانی که در به طور کامل باز شود و کنترل از دست برود.





