خطای محاسباتی واشینگتن در برابر دکترین مقاومت تهران
این متن به واکاوی شکست اطلاعاتی و راهبردی ایالات متحده در قبال ایران میپردازد و استدلال میکند که واشینگتن با نگاهی نادرست، تصور میکرد فشار حداکثری منجر به تسلیم تهران خواهد شد. خطای محاسباتی واشینگتن در برابر دکترین مقاومت تهران
نویسنده با اشاره به اظهارات اخیر یک مقام نزدیک به ترامپ، تأکید میکند که آمریکا از درک روانشناسی سیاسی رهبری ایران عاجز است، زیرا بر پایه مدلهای عقلانیِ بقامحور برنامهریزی کرده، در حالی که ایران مقاومت را بر سازش ترجیح میدهد.
منبع مذکور توضیح میدهد که ایران با ایجاد ساختارهای جانشینی چندلایه و تداوم همزمان دیپلماسی و آمادگی دفاعی، خود را برای بدترین سناریوها آماده کرده است.
در نهایت، متن هشدار میدهد که تجربه تلخ کشورهایی نظیر لیبی، ایران را به این نتیجه رسانده که دستیابی به بازدارندگی تنها راه حفظ نظام در برابر تغییر قدرت توسط نیروهای خارجی است.
بنابراین، بنبست کنونی حاصل تقابل کشوری است که بر قدرت نظامی تکیه دارد با کشوری که هزینههای ایستادگی را پیشاپیش پذیرفته است.
چرا ایالات متحده در درک روانشناسی و انگیزه های رهبری ایران دچار شکست اطلاعاتی می شود؟
شکست اطلاعاتی ایالات متحده در درک روانشناسی و انگیزههای رهبری ایران، ریشه در مفروضات نادرست استراتژیک و ارزیابیهای غلط از محاسبات تهران دارد.
دلایل اصلی این شکست در چند محور اساسی قابل بررسی است:
ارزیابی نادرست از مفهوم «بقا» و واکنش به تهدیدات: تمام تفکر استراتژیک آمریکا درباره فشارهای قهری بر این فرض بنا شده بود که ایران مانند یک «بازیگر منطقی» عمل میکند که بقای حکومت خود را بالاتر از هر سیاست دیگری قرار میدهد.
دستگاه اطلاعاتی آمریکا تصور میکرد که با اعمال فشار حداکثری و نمایش قدرت نظامی کوبنده (مانند ناوهای هواپیمابر و جنگندهها)، دولت ایران شانس خود را محاسبه کرده و میز مذاکره و تسلیم را بر میدان جنگ و نابودی ترجیح میدهد.
در واقع، آنها به اشتباه گمان میکردند که ترس یک زبان جهانی است و هر دولتی در برابر تهدیدِ نابودی، کوتاه خواهد آمد.
عدم شناخت دقیق روانشناسی و اراده رهبر ایران: تحلیلگران آمریکایی در مدلسازیهای خود این حقیقت را نادیده گرفتند که رهبر ۸۵ ساله ایران، تمام دوران بزرگسالی خود را در حال مبارزه با آمریکا گذرانده، زندانهای دوران شاه را تجربه کرده و شاهد کشته شدن فرماندهان، دانشمندان و همکاران نزدیکش بوده است.
او به این نتیجه رسیده است که حفظ جمهوری اسلامی ارزش پرداخت هر بهایی را دارد و تسلیم شدن در برابر آمریکا، بسیار بدتر از مرگ در راه مقاومت است.
او پیش از این با مرگ خود کنار آمده و به هیچ وجه از پیامدها و عواقب ایستادگی هراسی ندارد.
نادیده گرفتن درسهای تاریخی و بیاعتمادی عمیق ایران به آمریکا: مقامات آمریکایی متوجه نشدند که ایران استراتژی خود را بر اساس مشاهده تاریخ ۲۵ سال گذشته خاورمیانه و جهان تنظیم کرده است.
ایران سرنوشت رهبرانی مانند قذافی و صدام حسین را دید که برنامههای تسلیحاتی خود را رها کردند و در نهایت سرنگون و کشته شدند، در حالی که رژیمهایی مانند کره شمالی با حفظ سلاحهای خود، سایه تغییر رژیم را از سر خود برداشتند.
علاوه بر این، خروج یکجانبه آمریکا از توافق برجام در سال ۲۰۱۸ (با وجود پایبندی کامل ایران به تعهداتش)، به تهران ثابت کرد که تضمینها و توافقات آمریکا اعتباری ندارند و رها کردن برنامههای تسلیحاتی، تنها یک اشتباه استراتژیک خواهد بود.
ناتوانی در درک استراتژی «دوگانه» و سیستم جانشینی پرقدرت: مدلهای برنامهریزی استراتژیک آمریکا فاقد دستهبندی مشخصی برای کشوری است که بتواند دو مسیر متضاد را به طور همزمان و با جدیت کامل پیش ببرد: مذاکره جدی برای جلوگیری از بمباران، و همزمان آمادگی کامل نظامی برای جذب حملات و ادامه جنگ. از سوی دیگر، استراتژی فلجسازی آمریکا (Decapitation) بر این فرض استوار بود که با ترور رهبران اصلی، هرجومرج و خلأ قدرت ایجاد میشود؛ اما آنها از این موضوع غافل بودند که رهبری ایران یک ساختار جانشینی چهارلایه (با حضور افرادی نظیر علی لاریجانی به عنوان حاکم سایه) طراحی کرده است تا در صورت کشته شدن مقامات، کشور بدون لحظهای توقف و خلأ قدرت به مسیر خود و مبارزه ادامه دهد.
فراموشی تاریخچه تقابل با جنبشهای ایدئولوژیک: آمریکا الگوی تاریخی شکستهای خود در برابر جنبشهای ایدئولوژیک (مانند ویتنام و طالبان در افغانستان) را فراموش کرد.
تاریخ نشان داده است که وقتی آمریکا با نیرویی میجنگد که اعضای آن از مرگ نمیترسند و بدترین نتایج ممکن را از قبل به عنوان گزینهای بهتر از تسلیم پذیرفتهاند، قدرت آتش، ناوگان دریایی و برتری تکنولوژیک آمریکا برای درهم شکستن اراده آنها کافی نخواهد بود.
استراتژی «دولت سایه» و جانشینی چهار لایهای ایران چگونه طرحهای براندازی آمریکا را بیاثر میکند؟
استراتژی «دولت سایه» و ساختار جانشینی چهار لایهای ایران، مستقیماً نقطه اتکای اصلی طرحهای نظامی و براندازی آمریکا را هدف قرار داده و خنثی میکند.
بر اساس منابع، این استراتژی از طریق سازوکارهای زیر عمل میکند:
۱. جلوگیری از ایجاد خلأ قدرت و هرجومرج: استراتژی فلجسازی یا اصطلاحاً «قطع سر» (Decapitation) آمریکا بر این فرض استوار است که با ترور یا دستگیری رهبران ارشد یک کشور، خلأ قدرت ایجاد میشود و این خلأ به هرجومرجی میانجامد که فرصت را برای تغییر رژیم فراهم میکند.
با این حال، رهبر ۸۵ ساله ایران با ایجاد چهار لایه جانشین در سراسر دولت، ارتش و سرویسهای اطلاعاتی که دستور صریح دارند تا در صورت کشته شدن هر یک از رهبران به مبارزه ادامه دهند، این سناریو را از پیش باطل کرده است.
۲. نقش محوری «حاکم سایه» (Shadow Governor): در این ساختار، شخصیتی مانند علی لاریجانی به عنوان «حاکم سایه» تعیین شده است تا در صورتی که تمامی مقامات رسمی در ساختار فرماندهی کشته یا دستگیر شوند، بلافاصله اداره کشور را بر عهده بگیرد.
نقطه قوت این انتخاب آن است که او چهرهای کاملاً شناختهشده برای طرفهای مهم بینالمللی است و رهبرانی چون ولادیمیر پوتین، شی جینپینگ و سلطان عمان پیش از این با او کار کردهاند.
۳. تداوم بلامانع حکمرانی در فردای حملات: به لطف این معماری جانشینی از پیش تعیینشده، اگر آمریکا حملهای همهجانبه برای نابودی رهبری ایران انجام دهد، در صبح روز بعد از حمله هیچ خلأ قدرتی وجود نخواهد داشت.
یک دولت جانشینِ از پیش مستقر، دارای مشروعیت قانونی و شناختهشده در سطح بینالمللی آماده است تا بلافاصله پس از پایان بمبارانها، گوشی تلفن را بردارد و از موضع کشوری که بمباران شده اما همچنان پابرجاست، میجنگد و اداره میشود، مذاکره کند.
در نتیجه، آن هرجومرجی که آمریکا برای براندازی و تغییر رژیم روی آن حساب باز کرده است، هرگز محقق نخواهد شد؛ زیرا ایران سیستمی را دقیقاً با هدف جلوگیری از وقوع همین سناریو طراحی و مستقر کرده است.
تجربیات مشابه لیبی و کره شمالی چه نقشی در محاسبات استراتژیک ایران داشته است؟
تجربیات کشورهای لیبی و کره شمالی نقش اساسی و تعیینکنندهای در شکلگیری محاسبات استراتژیک ایران داشته است.
ایران با بررسی تاریخ ۲۵ سال گذشته سیاست خارجی آمریکا، به یک نتیجهگیری قطعی رسیده است:
- درس از لیبی و پیامد اعتماد: ایران مشاهده کرد هر کشوری که به تضمینهای آمریکا اعتماد کرده و برنامههای تسلیحاتی خود را کنار گذاشته است، در نهایت با تهاجم، سرنگونی یا تحریمهای بیشتر مواجه شده است.
- سرنوشت معمر قذافی در لیبی، که برنامه تسلیحاتی خود را رها کرد و در نهایت در مقابل دوربینهای جهانی کشته شد، به ایران ثابت کرد که تسلیم کردن سلاحها مساوی با نابودی است.
- به همین دلیل، ایران توانمندیهای تسلیحاتی خود را تنها «بیمهنامه» برای جلوگیری از دچار شدن به سرنوشت رهبرانی نظیر قذافی و صدام حسین میداند.
- درس از کره شمالی و قدرت بازدارندگی: در نقطه مقابل، ایران وضعیت کره شمالی را ارزیابی کرد؛ کشوری که با وجود تهدیدات مستمر آمریکا، تسلیحات هستهای خود را حفظ کرد و همچنان به عنوان یک دولت پابرجا مانده است.
- تجربه کره شمالی به ایران نشان داد که عبور از آستانه هستهای، میتواند به طور دائمی به تهدید «تغییر رژیم» پایان دهد.
در نتیجه این محاسبات استراتژیک، هدف ایران از توسعه برنامههای خود (از جمله برنامه هستهای)، تمایل برای حمله به اسرائیل نیست؛ بلکه یک تصمیم قاطع برای جلوگیری از تغییر رژیم و تضمین بقا است تا به سرنوشت تلخ کشورهایی مانند لیبی دچار نشود.